بعدي - بادبانها ( من و جوانيم كه مثل باد مي گذرد)
   RSS  |   خانه |   شناسنامه |   پست الكترونيك |  پارسي بلاگ
اوقات شرعي

بادبانها ( من و جوانيم كه مثل باد مي گذرد)

   1   2      >
+ خودم را فراموش مي كنم (يكشنبه 7/5/1386 ساعت 3:40 عصر)


امروز با لبخند از خوابي كه ديشب ديدم بيدار ميشوم ، همكارم رُ با لباسي سفيد مثل فرشته ها ديدم كه تمام مسيري كه راه رفته بود روشن شده بود ... منم شاد بودم اما لباس دانتل مشكي بر تن داشتم ...


اميدوارم اين خواب تعبيرش برآورده شدن آرزويم باشد ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از ديشب كه آتوسا ماجراي برازك رُ برام تعريف كرده ديگه درد خودم يادم رفته و همش براي اون دعاميكنم ....
آتوسا ميگه تو روحيه ات خدا رُ شكر خوبه اما برازك اصلاً حالش خوب نيست ...


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


دلم چند شاخه بامبو مي خواد ، البته بايد اول يه گلدون شيشه اي براش پيدا كنم


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


و گربه اي به نام اسكار


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + تست افسردگي (دوشنبه 1/5/1386 ساعت 3:52 عصر)

    سايت جالبيه ميتونيد تست افسردگيشو امتحان كنيد ...
  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + استخوانهايم (دوشنبه 1/5/1386 ساعت 3:19 عصر)

    يكي دستهاي منو ديده بود و بهم گفته بود چقدر استخوونهات بلندند
    منظورش اين بود كه دستات چقدر كشيده هستند ...
    بهش گفتم جالب بدوني كه گردنم نسبت به ديگران يك مهره بيشتر داره

    ديشب خواب ديده اين آدم منو كشته و استخوونهامو در آورده و مرتب توي
    دو تا چمدون چيده و داره با خودش مي بره !!!!!

  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + يك فصل تمام شد ... (چهارشنبه 27/4/1386 ساعت 10:48 صبح)


    انگار جمله هاشو از قبل آماده كرده بود و دست پيشو گرفت و دوباره من بدهكار شدم هميشه ميگفت تايپش ضعيفه اما نميدونم اون شب چطور پشت سر هم اون اس ام اس ها رُ‏ مي فرستاد ...

    من كه عوض نميشم ، ذاتم كه عوض نميشه ، خودم هيچوقت دروغ نميگم و فيلم بازي نمي كنم و به صداقت ديگران هم ايمان مي آرم ، هميشه با خودم ميگم چرا بايد دروغ بگه ؟

    ميگه اينم يه تجربه است ....

    و در نهايت اعتماد به نفس گفت : يعني تو بين من و .... ، اونو انتخاب كردي ؟

    و من نتونستم حتي يه كلمه بگم : نتونستم بگم منكه داشتم زندگيمو ميكردم ، تو اومدي سراغ من
    نتوستم بگم تو چيكار كردي ؟ بين من و ... كدومو انتخاب كردي ؟!

    ديگه دارم واقعاً مي ترسم ....


    __________________________


    يك فصل تمام شد بدون اينكه بفهمم چطور ...


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + هديه روز زن (چهارشنبه 20/4/1386 ساعت 11:4 صبح)

     


     روز زن اينارو گرفتم


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + تنگه واشي ... (يكشنبه 17/4/1386 ساعت 12:38 عصر)

    ‏بلاخره تنگه واشي رُ ديدم ، شايد بتونم بهتون بگم تا به حال چنين مناظر زيبايي نديده بودم ...

    دشتهاي پرگلي كه روزي شكارگاه فتحعلي شاه بوده ...

    آبشار ساواشي ...

    گذر از آب تا رسيدن به آبشار ...

    ديدن دختران و پسران شاد كه با خودشون تنبك آورده بودن

    و گاهي تو مسير مي ايستادند و مي زدند و مي رقصيدند ...

    شايد هم بهترين جا رُ براي كمي شادي كردن انتخاب كرده بودن

    بدور از هر نوع پليس و فاطي كماندو  كه به خاطر كمي شاد بودن ، حالشونو بگيرن

    عجيبه تو آژانس مسافرتي يكي از توصيه هايي كه بهم كردن اين بود كه كفش

    ساقدار بپوشم و از صندل و دمپايي استفاده نكنم اما مثل اينكه اونجا برعكس بود ،

    چون همه دمپايي پوشيده بودن و بيشترين اتفاق هم براي اين افراد مي افتاد

    يا پاشون سُر مي خورد يا بندهاي دمپايشون پاره مي شد و يا دمپايشون رُ آب ميبرد

    بهتون توصيه مي كنم در مسير آب هيچ وسيله اي دستتون نباشه ‍، دوربين يا موبايل

    چون احتمال افتادنشون تو آب خيلي زياده و اگر خواستين از اين وسايل استفاده كنين

    داخل كيفي بذارين و دور گردنتون بندازين ....

    يك مورد جالب هم بود كه مثل اينكه مردمي كه اينجا مي آن فرهنگشون بالاتر از مردميه

    كه دركه و دربـند مي آن ... چون ميزان آشغال غير قابل بازيافتي كه اونجا ريخته بودند

    خيلي كم بود ...


    - اگر خواستين از تور استفاده كنين بهتره « تور بدون غذا » رُ انتخاب كنين چون براي
    يك

    ساندويج هايدا و نوشابه و يك عدد سس
    بايد 3000 هزار تومن بدين و امكان مسموميت

    براتون هست ...


    ------------------------------------------------------------------------------------------


    اينم چند تا عكس

    مامان و بچه اسب


    اونجا به اين ميگفتن : سواري دربست

    بچه اشم از دوربين خجالت مي كشيد


    ------------------------------------------------------------


     


    دشت گل ( گوشه از شكارگاه)




    يكي از آبشارهاي مسير


     


          


    اينجا هم يه عالمه پروانه آبي رنگ جمع شده بوند
    البته وقتي نشسته باشه نميتونين رنگ آبي رُ تشخيص
    بدين چون بالهاشو جمع كرده
    روي اين سنگ وسط يه پروانه هست

    -------------------------------------------------------------------------


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + طبل بي عاري (يكشنبه 17/4/1386 ساعت 12:12 عصر)


    بايد بزنم بر طبل بي عاري ، نمي تونم چماقي به دست بگيرم و با اين فرهنگ مبارزه كنم

    يكي از دوستام از طريق اينترنت با كسي آشنا مي شه و بعد از يك مدت صحبت دوستم

    بهش ميگه اگر عكسي از خودت داري برام بفرست ، اونم يه عكس به همراه خانومش

    ميفرسته و ميگه دنبال يه همصحبت ميگردم و براي زنم هم هيچي كم نميذارم

    بعد مي پرسه از نظر شما اشكالي داره ؟

    دوستم ميگه بستگي داره كه شما انسان باشيد يا حيوون

    (حتماً ميگين خوب دوستي از طريق اينترنت همينه ديگه)



    نمي دونم شايد هم يك عده از زنان اين جامعه حسب يك سري نيازهاي مادي چنين

    رابطه اي رُ مي پذيرن و همين عمل باعث مي شه كه چنين روابطي به مرور جزو روابط

    كاملاً‏ عادي بشه و مفهوم خيانت يك واژه كليشه اي و سنگ تموم گذاشتن براي همسر

    موجود نوعي توجيه


    ---------------------------------------------------------------------------------------------


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + گلريز + يوسف آباد + آقا و خانوم گاوه (يكشنبه 3/4/1386 ساعت 5:46 عصر)


    ماه خرداد هم با تولدي دوستي و فيلم پارك وي ورق خورد و رفت به كانون ابديت

    نقش مرده شايد بهترين نقشي بوده كه تا به حال بيتا فرهي بازي كرده

    داخل سينما گلريز رُ تا به حال نديده بودم ، يوسف آباد منطقه ايه كه خيلي دوست دارم

    و تنها جائي كه دوست دارم با اتوبوس تا انتهاشو برم و بعد قدم زنان تا ميدون وليعصر پياده

    بيام ، از جلوي گالريهاي نقاشي بگذرم ، كتونيهاي اوريجينال آديداس و نايك رُ دونه دونه نگاه كنم

    عاشق اون مغازه لبنياتي هستم كه عكس يه خانوم و آقاي گاو بامزه رو سر در ِ مغازه داره

    ( محصولات روزانه ميفروشه) و دو تا عكس خوكشل ديگه از خانواده آقا و خانوم گاوه رو ديوارا مغازه است ...

    خلاصه ديشب دنبال يه تنوع و يه دليل براي بيرون رفتن ميگشتم كه پارك وي شد بهانه ما

    از فيلم بهتره براتون هيچي نگم ...

    فقط بهتون بگم اگر خواستين اين فيلم رُ ببينين احتمالاً ، شنبه برين كه زياد ضرر اقتصادي بهتون نخوره

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    يه روش پيدا كردم براي مبارزه با مشكلي كه هميشه دارم ، يعني وقتي ميخوام از حقم دفاع كنم صِدام

    مي لرزه : براي همين زماني كه اين حالت بهم دست ميده ، با طرف مقابلم همون روز حرف نميزنم

    هر وقت احساس كردم كه لرزشي تو صــِدام نخواهد بود‏ ، صحبت مي كنم


    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------



  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + اينروزها (يكشنبه 27/3/1386 ساعت 9:4 صبح)
    گوئي سوار ماشين دو نفره اي شديم كه ماشين نه جلو مي ره

    نه كسي ازش پياده نميشه

    همه چيز خوبه اما يه چيزي كمه

    اما نمي دونم اون چيه

    ديروز مجري يه برنامه ماهواره اي مي گفت براي اينكه عاشق يكي بشي

    بايد اون آدم يه چيزي داشته باشه كه شما رُ جذب كنه

    -----------------------------------------------------------------------------
    دلم مي خواد ساعتها يه جائي وسط پونه ها دراز بكشم و يا شايد هم سالها

    پونه ها رُ نفس بكشم

    تو همون باغي كه يه عالمه پونه چيديم

    يا حتي دلم ميخواد دوباره مثل دختر بچه ها با طمع ساعتها گل بابونه بچينم


    چيدن بابونه و پونه و خشك كردن اونها ، لذت بخش ترين كاري بود كه اين روزها كردم
    ----------------------------------------------------------------------------------


     


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + مدرنيته ! (چهارشنبه 2/3/1386 ساعت 10:13 صبح)

     
    فكر خوبيه ، عمل دعا هم مدرنيته شد !


    تصوير دستگاه برقي دعا در
    سقاخانه هاي مدرن جمهوري اسلامي ! 


    امر دعا هم مدرنيته مي شود !


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  •    1   2      >

    ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [23/2/1387- 2:3 ع] چرا دفترم را بستم
    [3/2/1387- 2:5 ع] تمام شد
    [آرشيو شده ها]
  •   بازديدهاي اين وبلاگ
  • امروز: 33 بازديد
    ديروز: 40 بازديد
    كل بازديدها: 6342 بازديد
  •   درباره من
  •   فهرست موضوعي يادداشت ها
  •   مطالب بايگاني شده
  •   اشتراك در خبرنامه
  • نام:

    ايميل:

     
  •  لوگوي دوستان من



  • تاپ
    اِليزه
    آلما
    لوتا
    neiC
    زهرا
    ترسا
    كهبد
    گلنار
    نقاب
    شـَـرح
    خاتون
    بلوطك
    شكلات
    مريمي
    كـُريزه
    گوشزد
    دي ناز
    بانومريم
    زاغارت
    كافه تيتر
    سمياليسم
    35 درجه
    قهوه تلخ
    آقا اجازه
    هيچستان
    قره قروت
    اولين وبلاگم
    دومين وبلاگم
    مـِهر و وَفا
    شبشيدها
    اَفراپـــِرس
    همشاگرديها
    افسون فسرده
    كرم ابريشم
    آلوچه خانوم
    آفتاب پرست
    جنون جواني 1
    جنون جواني 2
    زني 30 ساله
    امشاسپندان
    باغ بي برگي
    عاقلانه ِ لـيـلا
    خاطرات تينا
    اَستامينوفن
    *اميرعلي*
    پينكفلويد
    علي پيروز
    پسرايروني
    چرنديات
    اسپاگتي
    مينيمالي
    روبي پيره
    عمو سيبيلو
    وحي شبانه
    علي پيروز
    من و ماني
    مرغ دريايي
    خورشيد خانم
    پنير خامه اي
    **دفتر ممنوع**
    روياي نيمه كاره
    **مريم گلي **
    **حسين پاكدل**
    **غروب بنفش**
    عاشقانه هاي نرگس
    نوشي و جوجه هايش
    صفا در لـُـس آنجلس
    جزيره اسرارآميز
    مهرباني - صداقت
    وبلاگ دكتر شيري
    بي سرزمين تر از باد
    بهانه اي براي زيستن
    كاپيتاني بدون هواپيما
    *قصه هاي عامه پسند*
    هذيانهاي يك ذهن متورم
    دلتنگيهاي يك كـِرم دندون
    از يك روزنه سرد و عبوس
    باران در دهان نيمه باز
    خاطرات روزهاي طبابت
    جمعيت كور و كچلهاي زاگال مقيم مركز
    **گل فروشي عباس آقا و شمسي خانوم**

    بوردا
    سواچ
    رويتر
    آشپزي
    ديكشنري
    بروچيستا
    آزمنديان
    جام جم
    كارت نوروز
    سايت مشاوره
    يلدا بازي
    سُهراب سپهري
    يادگيري زبان
    پارس درگاه
    MVMخودرو
    Dance age
    خواننده هاي تركيه
    خانه هنرمندان ايران
    شعر ، ترانه ، قصه