آذر 86 تا بهمن - بادبانها ( من و جوانيم كه مثل باد مي گذرد)
   RSS  |   خانه |   شناسنامه |   پست الكترونيك |  پارسي بلاگ
اوقات شرعي

بادبانها ( من و جوانيم كه مثل باد مي گذرد)

+ هوا بس ناجوانمردانه سرد است (يكشنبه 23/10/1386 ساعت 12:13 عصر)

1- با اين يه چيكه اينترنتي كه دارم ميتونم چند خط بنويسم


2- ديروز بعد از كلي مواظبت تو خونه براي اينكه سرما نخورم اومدم اداره ، همه وسايل گرمايشي خاموش بود و اعلام كردند ناهار هم نداريم و تا يك هفته هم وضع به همين ترتيبه و ميتونيم از ساعت يك و نيم با مرخصي ساعتي بريم خونه ولي خوب سرما خورديم مثل اينكه ، امروز گلوم ميسوزه و سرفه هم ميكنم .


3 - دو هفته پيش قرار بود دوستم رو ببينم و براي چند دقيقه تو خيابون منتظرش بودم ، تو همون چند لحظه چنان احساس سرما كردم و به آدمهايي كه تنها سقف بالا سرشون همين آسمونه فكر كردم ... نمي دونم چطوري تحمل ميكنند .. بازم جاي خوشحالي داره كه شبها شهرداري يه جايي بهشون ميده كه بخوابن .


4- پنجشنبه گذشته هم تمام مسير تجريش تا ميدون وليعصر رو تو اتوبوس لرزيدم از سرما و دخترك روبروي من تمام مسير رو با موبايل با پسركي صحبت كرد و هر چند دقيقه يكبار ازش ميپرسيد: من با تو چه نسبتي دارم ؟ و خودش جواب مي داد : دوست دخترتم من


5- باور كنيد ديگه خبري نيست همون زندگي كارمندي هميشگي ، كه هر روز هم كسل كننده تر ميشه ، تنها انگيزه اي كه باعث ميشه بيام سر كار ، قسطهامه .


6- از كتاب بادباك باز هم فقط چند صفحه اولش رو خوندم . از همين لينك ميتونيد فيلمشو رو هم دانلود كنيد .


-------


پ . ن : براي دخترك تو اتوبوس دلم سوخت .


              


توضيحات : اين نقاشي توسط پسرکي مکزيکي / آمريکايي کشيده شده از بدو تولد از مادرش ايدز گرفته .


اين نقاشي برنده 16 جايزه بين المللي شده و به عنوان نماد ازش توي NGO هاي مبارزه با ايدزاستفاده ميشه.


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + دختر ايراني (يكشنبه 4/9/1386 ساعت 8:29 صبح)


    - دختر ايراني


    پ.ن : برگرفته از نشريه الكترونيكي چارقد


     


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + اصولي اصلي كه در اين دين فراموش شده است . (چهارشنبه 30/8/1386 ساعت 11:15 صبح)

     


    - پريشب داشتم فيلمي مي ديدم كه خلاصه داستانش به اين شكل بود : يك خانواده مسلمان اهل

    تركيه به آلمان مهاجرت كرده بودند و در اونجا ساكن بودند ، در اين خانواده يك دختر جوان و زيبا هم

    بود كه يك پسر آلماني عاشقش شد و خلاصه بايد از فيلتر اين خانواده مسلمان مي گذشت ،

    دختر براي آشنايي اين پسر با دين اسلام يك كتاب بهش داد كه بخونه و خانواده دختر هم بهش

    گفتن كه بايد مسلمان بشه و اون همه كارها رُ كرد و بعد قرار شد نامزد بشن و اين آقا دو تا حلقه

    خريده بود كه پدر دختر وقتي ديد


    گفت : چرا اينقدر ساده است ؟

    پسر در جواب گفت : در دين شما اومده كه ساده باشيد و از تجملات دوري كنيد !!!

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    به راستي كسي چنين اصلي را يادش مانده در اين سرزمين سرتاسر مسلمان ؟

    يا هنوز هم اگر دختر خانمي قرار باشه بره حلقه ازدواج بخره يا هر چيزي ، قبلاً تو خونه بهش ميگن

    حلقه اتو سنگين بردار تا ببينيم چقدر پسره دستش ميره تو جيبش

    ادامه نمي دم ديگه ....


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + بدون شرح ! (يكشنبه 27/8/1386 ساعت 4:43 عصر)

     


    1- منو اينهمه خوشبختي محاله !


    2- و چه مي كنند اينها !


    3- باشد كه درس عبرت سايرين شود !


    4- دكتر معصومه ما.


    5- آنلاين باشيد ‍، از زندگي لذت ببريد .


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + به دخترك وبلاگستان (شنبه 26/8/1386 ساعت 2:5 عصر)

     


    گرفتار بودم دخترك عزيز ، نه اينكه نامه نوشتن به تو را پشت گوش انداخته باشم عزيز ناديده ام


    راستش را بخواهي اول بار كه عنوان وبلاگت را ديدم ، فكر كردم از همين وبلاگهاي زنانه است
    كه از تجربه هاي زندگي خود با همخانه اشان مي نويسند


     كه بعد فهميدم تو هم از دختران نسل سوخته هستي


     نسل ميني بوس 20 توماني، ابرار ورزشي و گل آقا، صبح جمعه و قصه شب، ضد هوايي و آژير قرمز،


     نسل عشق بدون چت و وبلاگ و ايميل و موبايل . آخرين نسل با بوسه عاشق شدن


     نسلي كه دخترانشان به جرم محجوب بودن محكوم ميشوند به بي عرضگي


     حتماً يادت هست عزيزم از در دانشگاه كه وارد مي شدي يك دخمه كوچكي بود به نام "حراست" كه قبل از


     وارد شدن به آن كل هيكلت را ور انداز ميكردي كه آتو دست خانمهاي چاق و فربه " حارس " ندهي


     آرايش مختصرت را هم پاك مي كردي كه قيافه ات كاملاً شبيه روح شود تا اين خانمها تو را بپسندند


     همانجا اشوه و دلربايي را هم آويزان ميكردي به چوب رخت داخل " حراست " و با يك قيافه اخمو و عبوس


     كه قبلاً شبيه روح هم شده بود وارد ساختمان دانشگاه ميشدي ...


     داخل ساختمان هم اگر مي خواستي نعوذبالله با يك موجود مذكري راجع به درس و مشق صحبت كني


     همين موجودات حارس حاضر مي شدند و پشت چشمي برايت نازك مي كردند


     كه بعد از آن حكايت نسل سوم را داريم كه چيزي راجع بهشان هم ندانيم زياد فرقي نمي كند ....


     نازنينم قبل از نسل تو ، نسل ديگري هم هست كه به نام " نسل جنگ " ميشناسندشان 


     مردان اين نسل در پي اعتقادي در جبهه ها جنگيدند و شهيد شدند


     مردان صادقي كه ديگر كمتر ميشود مانند آنها را پيدا كرد ، عشقشان صادقانه بود ، كلامشان صادقانه بود ...


     شايد نشنيده باشي اما همان موقع كه همه زندگيشان را تعطيل كرده بودند براي جنگ


     آيت اله گلپايگاني گفته بود : اين جنگ رُ بس كنيد كمي هم به فكر دختران اين سرزمين باشيد


     آره عزيزم آنچه كه بر سر اين دو نسل آمد ، همان چيزي است كه بازتابش را در نسل حاضر مي بينيم


     حتماً نمونه هايش را ديده يا شنيده اي : دختري كه شناسنامه اش را با رشوه دو سال كوچكتر ميكنند


     تا از فيلتر خاله زنكي خانواده پسركي كه دو سال از خودش كوچكتر بگذرد تا بلكه بتواند ازدواج كند .


     دختران اين جامعه شده اند چاشني خنده سريالهاي آبكي تلويزيون : حتماً بارها شنيده اي در اين سريالها


     " بابا شوهر كجا بود ، همين {چلقوز} رُ قبول كن بره " .


     ازدواج ، مديريت يك زندگي ، صاحب بچه شدن ، زندگي با يك آدم كه حرف هم را مي فهميد ، روزي در اين


     سرزمين آرزو نبود ... طبيعي ترين حق بود


     ميدانم عزيزم اين چيزهاي قشنگي كه دوست داري ، حق توست


     من نمي خوام به تو بگويم اصلاً فكرت را مشغول اين مسئله نكن ، اما ميترسم لذت بردن از زندگي كنوني ات


     را فراموش كني ...


     عزيزم اين مسئله فقط مسئله تو نيست ، شايد فقط يك نيم نگاه به اطرافت بياندازي مي بيني كه جامعه حاضر به


     همين شكل است ... دختران دهه پنجاه را زياد مي بيني در اطرافت كه ملاكهاي غيرعادي براي ازدواج ندارند و سخت هم نميگيرند اما ازدواج هم نكرده اند ...


     نگران نباش تو تنها نيستي اين شرايط كنوني جامعه ماست و بايد باهاش كنار بياييم انگار


     فكرش را مي كردي كه مراكز رسمي همسريابي و همسرگزيني روزي در اين مملكت داير شود ؟


     جامعه عوض شده و حتماً روزي همه اين مردماني كه براي ازدواج سن خاصي را در نظر دارند


     اين تابوي سن را در ذهنشان شكستند و كمي اوضاع بهتر شد ...


     مردماني كه دوست دارند براي ظاهر همه چيز خيلي هزينه مي كنند ، هم هزينه مادي و


     هم دين و ايمانشان را  ... مردماني كه وقتي به آدم مي رسند  قبل از اينكه به شخصيتت


     توجه كنند دنبال اين هستند كه ببينند مارك خوبي هستي يا نه ... كه اگر ماركت خوب بود


     حاضرند برايت همه جور هزينه اي بكنند ( به تعبير آنها لياقـتش را داري) ! !


     شغل پدرت همان چيزي هست كه آنها بتوانند به خاطرش از آشنايي با تو هم خوشحال


      بشوند ، متراژ خانه اي كه در آن زندگي مي كني از خانواده  سالمي كه در ميان آنان


     بزرگ شده اي برايشان اهميتش بيشتر است ...


     قبل از اينكه به خودشان اين زحمت را بدهند كه با خودت از نزديك آشنا بشوند با چند تا


     سئوال تلفني از شغل پدرت ، محله اي كه در آن زندگي مي كني ، متراژ خانه ات ، مدل


      اتومبليت ،  آدمهاي كله گنده فاميلت (شايد فضل آنها برايشان حاصلي دارد) تو را


      به قضاوت مينشينند و حكم خودشان را در مورد خوب يا بد بودنت يا مناسب يا نامناسب


      بودنت صادر مي كنند ! !


     مردماني كه هـرم اقشار جامعه را مي پسندند ، رأس اين هرم را بيشتر مي پسندند ...


     نازنينم فقط خواستم چند خط برايت بنويسم تا بلكه كمي آرام شوي


     


     با يك بغل محبت


     فــَرا


     


     --------------------------


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + نامه به دخترك (شنبه 19/8/1386 ساعت 8:47 صبح)

     


    - امروز پرويز پرستوئي رُ ديدم . يك آدم ريزه است .


    - تصميم گرفتم به دخترك نامه اي بنويسم . راستش خوندن وبلاگش باعث شد تصميم بگيرم

    راجع به موضوعي كه هميشه ميخواستم راجع بهش بنويسيم رُ در ذهنم جمع و جور كنم .



  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + وطنم (يكشنبه 13/8/1386 ساعت 2:17 عصر)

     


    اِسلايد شوي زيبايي از ايران ... حتماً ببينيد


  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )

  • + همزيستي (يكشنبه 13/8/1386 ساعت 1:48 عصر)

     



  • نويسنده: فــَرا

  • نظرات ديگران ( )


  • ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [23/2/1387- 2:3 ع] چرا دفترم را بستم
    [3/2/1387- 2:5 ع] تمام شد
    [آرشيو شده ها]
  •   بازديدهاي اين وبلاگ
  • امروز: 33 بازديد
    ديروز: 40 بازديد
    كل بازديدها: 6342 بازديد
  •   درباره من
  •   فهرست موضوعي يادداشت ها
  •   مطالب بايگاني شده
  •   اشتراك در خبرنامه
  • نام:

    ايميل:

     
  •  لوگوي دوستان من



  • تاپ
    اِليزه
    آلما
    لوتا
    neiC
    زهرا
    ترسا
    كهبد
    گلنار
    نقاب
    شـَـرح
    خاتون
    بلوطك
    شكلات
    مريمي
    كـُريزه
    گوشزد
    دي ناز
    بانومريم
    زاغارت
    كافه تيتر
    سمياليسم
    35 درجه
    قهوه تلخ
    آقا اجازه
    هيچستان
    قره قروت
    اولين وبلاگم
    دومين وبلاگم
    مـِهر و وَفا
    شبشيدها
    اَفراپـــِرس
    همشاگرديها
    افسون فسرده
    كرم ابريشم
    آلوچه خانوم
    آفتاب پرست
    جنون جواني 1
    جنون جواني 2
    زني 30 ساله
    امشاسپندان
    باغ بي برگي
    عاقلانه ِ لـيـلا
    خاطرات تينا
    اَستامينوفن
    *اميرعلي*
    پينكفلويد
    علي پيروز
    پسرايروني
    چرنديات
    اسپاگتي
    مينيمالي
    روبي پيره
    عمو سيبيلو
    وحي شبانه
    علي پيروز
    من و ماني
    مرغ دريايي
    خورشيد خانم
    پنير خامه اي
    **دفتر ممنوع**
    روياي نيمه كاره
    **مريم گلي **
    **حسين پاكدل**
    **غروب بنفش**
    عاشقانه هاي نرگس
    نوشي و جوجه هايش
    صفا در لـُـس آنجلس
    جزيره اسرارآميز
    مهرباني - صداقت
    وبلاگ دكتر شيري
    بي سرزمين تر از باد
    بهانه اي براي زيستن
    كاپيتاني بدون هواپيما
    *قصه هاي عامه پسند*
    هذيانهاي يك ذهن متورم
    دلتنگيهاي يك كـِرم دندون
    از يك روزنه سرد و عبوس
    باران در دهان نيمه باز
    خاطرات روزهاي طبابت
    جمعيت كور و كچلهاي زاگال مقيم مركز
    **گل فروشي عباس آقا و شمسي خانوم**

    بوردا
    سواچ
    رويتر
    آشپزي
    ديكشنري
    بروچيستا
    آزمنديان
    جام جم
    كارت نوروز
    سايت مشاوره
    يلدا بازي
    سُهراب سپهري
    يادگيري زبان
    پارس درگاه
    MVMخودرو
    Dance age
    خواننده هاي تركيه
    خانه هنرمندان ايران
    شعر ، ترانه ، قصه