<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بادبانها ( من و جوانيم كه مثل باد مي گذرد)</title>
<link>http://gastby.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " بادبانها ( من و جوانيم كه مثل باد مي گذرد) "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Tue, 13 May 2008 16:25:27 GMT</lastBuildDate>
<author>فــَرا</author>
<item>
<title>چرا دفترم را بستم</title>
<link>http://gastby.ParsiBlog.com/505215.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;نميدانم چند سال است كه وارد وادي وبلاگستان شده ام ، شايد 6 سال باشد فقط ميدانم بعد از شكست عشقي يكطرفه شروع كردم اما هيچوقت اينجا به آن اشاره نكردم ، من فقط در درون خودم شكستم ، آن زمان تنها تعريفي كه از عشق در ذهنم داشتم وقتي عاشق بشوي براي عشقت هر كاري ميكني اما دريغ كه من درگير عشقي يكطرفه شده بودم و طرف مقابلم فقط و فقط براي رضايت مادر و خواهرش ميخواست فقط برگه اي را امضا كند بي هيچ تعهدي ، آن ضربه شد آغازي براي دفتر دل غمگينم . تا قبل از آن فقط وبگرد بودم .&lt;BR&gt;و بعد از آن هر چه كه نوشتم فقط از روزمــَرگيهام بود ، شايد ترجمه اي و حتي شريك شدن عكسي غيرحرفه اي با شما بود اما ميبينم اين روزمرگيها بخشي از زندگي خيليهايمان شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلاش براي تمديد خواب صبح حتي براي 5 دقيقه ، خوردن صبحانه كه ديگر حتي توجه نميكني امروز عسل خوردي يا پنير ، فقط شايد چون ميداني اگر آن چند لقمه را نخوري فشارت پايين مي آيد ( حالا نميدانم هنوز هم فشارم پايين مي آيد يا نه ، ديگر تست نكردم اين حالت را ، شايد چون ترسو شده ام و قدرت ريسك حتي به اين كوچكي را ندارم) بعد هم ضد آفتابي زده يا نزده و گاهي هم كرم دور چشم و شايد يك رژ كمرنگ و يك خط چشم كه بدون دقت ميكشي ، از در خانه بيرون مي زني ، گاهي هم كمي كفشت را برق مي اندازي و اگر تصميم داشته باشي براي تنوعي كوچك كتوني بپوشي از شب قبل كمي داخل حموم ميشوريشان و گاهي هم يادت مي افتد كه پشت مانتوات را اتو بزني .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضي روزها گوشيت را جا ميگذاري و حتي اگر طبقه اول داخل آسانسور يادت بيوفتد باز هم نميروي كه برش داري .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهي آفتابگير ميزني ، گاهي هم نميزني و سعي ميكني داخل كوچه از جاهائي كه هنوز سايه است عبور كني و آن پارك هميشگي و سلام و صبح بخيري با خانم همسايه كه حتي اسمش را هم نميداني ، زنهايي كه خودشان را نصب كرده اند روي دستگاههاي داخل پارك براي خلاصي از چربيهاي اضافه اشان ( تنها چيزي كه هر روز به ذهنم مي رسد اين است كه دستشان بوي آهن ميگيرد ) بعد هم عبور هر روزه از خيابان حافظ و خيابانهاي بعدي و بعد صداي دستگاه ساعت زني و شروع يك روز كسل كننده كارمندي ديگر ...&lt;BR&gt;كه در اين فصل بيشتر يك كارمند خواب آلوده ام شايد دقايقي هم پشت ميزم خوابم برده باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خيلي سعي كردم نيمه پر ليوان كارمندي را ببينم اما بعد از 8 سال ديگر نميتوانم چيزي ببينم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ميدانم خيليها آن بيرون خيلي دلشان ميخواد در اين وزاتخانه كار كنند و من بي انگيزهِ شايد جاي يكي از آنها را اشغال كرده ام &lt;STRONG&gt;اما لطفاً اگر هنوز كاري نگرفته ايد كارمندي را انتخاب نكنيد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد هم با ناهار روز مي افتد به سرازيري كشدار و&amp;nbsp;تمام ميشود ، دوباره صداي دستگاه ساعت زني &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عبور از همان خيابانها و همان پارك &lt;BR&gt;گاهي با چشم دنبال هادي پسرك گل فروش 6 ساله ميگردم ( چشمان آبي دارد و موهاي بور و خيلي هم تميز و براق است) .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد هم نماز ميخوانم( مادرم ميگويد دو تا فرشته منتظرند كه تو نمازت را بخواني تا آنها ببرند ، تو هر روز آنها را خيلي منتظر نگه ميداري) و كانالهاي ماهواره را بالا پايين ميكنم ، با مادرم صحبت ميكنم و بدون هيچ كار خاص ديگري خواب را ترجيح مي دهم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين زندگي را 8 سال است كه دارم در زندگي اطرافيانم شايد نقطه هاي اوجي اتفاق افتاده باشد اما زندگي من فقط نقطه هايي بوده كه قلبم را بيشتر به درد آورده و فقط سكوت كرده ام شايد بعضي از نوشته هايم طعم تلخي داشته نمودي از حالت روحي ام اما سعي كرده ام هميشه پنهان كنم .&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;شايد اگر ياد گرفته بودم همه چيز را پنهانم كنم و زندگي ام را جار نزنم امروز وضعيت بهتري داشتم &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;اما به اين هم ديگر فكر نميكنم فقط فكر ميكنم ديگر اين روزمرگيها را ديگر ننويسم حتي براي ثبت براي آينده .&lt;BR&gt;سعي كرده ام پوسته تنديده شده&amp;nbsp;اطرافم را پاره كنم&amp;nbsp; اما ميدانم هر كاري هم بكنم آن هم ميپيوندد به همين روزمرگي .&lt;BR&gt;صبحت از گراني قيمت برنج ، گوشت ، آب معدني حتي كيت كت به نظرتان فايده اي دارد ؟ يا مثل هميشه بدون اينكه كسي اعتراض كند ميپذيريم و از كنارش ميگذاريم .&lt;BR&gt;اين صحبتها را ميتونيم توي بحثهاي داغ داخل يك تاكسي مسير هفت تير تا انقلاب هم بشنويم .&lt;BR&gt;بيش از يكسال است كه فيلم خوبي نديده ام يا كتاب خوبي نخوانده ام كه راجع به آنها بنويسم .&lt;BR&gt;شايد هم جسارت ندارم به اعتراف چيزي كه دكتر ميرشريفا به من گفت يا قسمت كردن آن با شما &lt;BR&gt;نميدانم شايد پنجره اي كه &lt;STRONG&gt;من&lt;/STRONG&gt; رو به زندگي باز كرده ام زوايه خوبي ندارد ، حداقل تا زماني كه زاويه پنجره ام بهتر نشد ، نمي نويسم اما ميخوانم .&lt;BR&gt;از موارد خواندني كه اين هفته خوانده ام &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;A href=&quot;http://alma-e.blogfa.com/post-432.aspx&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;always&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 14:03:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=505215</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://gastby.ParsiBlog.com/505215.htm</guid>
</item>

<item>
<title>تمام شد</title>
<link>http://gastby.ParsiBlog.com/482876.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i27.tinypic.com/10ehi0p.jpg&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 14:05:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=482876</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://gastby.ParsiBlog.com/482876.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

